تبلیغات
کنارم بمان - قراری با دوستان مجازی



























کنارم بمان

دلم زیبایی را گدایی میکند.ظهور کن که تشنه ام!!

حس نوشتنم گرفت
بااینکه اشک توو چشام حلقه بسته ولی میخوام بنویسمش
فردا اولین قرارم با دوستای مجازیمه
یه کوچولو استرس دارم
من و میثم همکلاسییم
سینا و یاسمن هم همکلاسین
سیامک دانشجوی پزشکی شهید بهشتیه ولی نمیدونم چجوریه که اینجاس و احتمالا میاد
لیدا دانشجوی گفتاردرمانیه
اعظم هم فک میکنم دانشجوی پزشکیه
حلیمه؟حاج علی؟شما اینجا میاین؟؟
اگه میاین باید بگم آره من قراره ۶سال با میثمی همکلاسی باشم
خیلیم هوامو داره!!
اون روز که میخواستم از دانشکده پزشکی پیاده بیام خوابگاه چون دخترا رفته بودن تنها بودم تا در خوابگاه همرام اومد نذاشت تنها برم!دوستاشو پیچونداااا!!!سر میدون دانشجو من باید میرفتم سمت چپ اون مستقیم ولی همرام اومد!راهش خیلی دور میشد هر چی بهش گفتم خودم میرم مواظبم نذاشت تنها برم باهام اومد!
وقتیم که کلیم خیلی درد میکرد خیلی هوامو داشت حتی خونه هم که رفتم هی پیگیرم بود که برم آزمایش بدم وجواب آزمایشام چی میشه!
اوج حس مثبتی که نسبت رابطه قبلیم باهاش پیدا کردم امشب بود!
ممکن بود اتفاقات بدی واسم بیفته و بعدم که گم کردم و قلبم داشت ایست میزد از ترس و شوکی که بهم وارد شده بود
بااینکه بهش هیچ ربطی نداشت و مسیرش اصلا اون سمت نبود و دوستشم همراش بود ولی اومد منو پیدا کرد و برگردوندم خوابگاه!
واقعا ترسیده بودم و شوکه شده بودم که نتونستم حتی درست بهشون سلام کنم و با هزار زور و زحمت بهشون توضیح دادم فجایعی که برام اتفاق افتاده بودو!
اگه کسی نمیدونه باید بگم من داروسازی شیراز میخونم
اینکه این پستو گذاشتم فقط به احترام مریم بانو هست و باید بگم مریم بانو من واقعا نمیتونم برگردم و دوباره بنویسم بااینکه عاشق اینجا بودم ولی حرفی که بهم زده شد و بخاطر اون رفتم تمام ارزش هامو برد زیرسوال و وجودم رو متلاشی کرد!اون حرفا اونقدر برام سنگین بود که الان خودم حس میکنم یه آدم سرد و بی روح شدم و درحال حاضر بااینکه زمان کافیی گذشته از دانشجوییم ولی هنوز هیچ دوست جنگ جنگی ندارم و این من نیستم!
ازتون یه درخواست دارم ارزش ها و شخصیت بقیه رو نبرین زیر سوال همین
شب و روزاتون شاد و خوش
منم یه روز بالاخره با شرایطم کنار خواهم اومد
آرزو میکنم شاد باشین و هر روز موفقتر از دیروز
حق یارتون
پ.ن:
شب فوق العاده عالیی بود خیلی بهمون خوش گذشت
سینا و سیامک نیومدن و چون میثم تک پسر جمعمون میشد قرار شد یکی از دوستاشو بیاره که محمدو آورد
پگاه دختر خاله ی لیداهم اومد باهامون اونم پزشکی میخونه ورودی مهر ۹۴
خیلی بهم خوش گذشت
از هیجان ترن سوار شدن واسه اولین بار تا استرس دیر نرسیدن به خوابگاه
همش خوشی بود برام
امیدوارم تجربش کنین هرچه زودتر

نوشته شده در سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت 11:22 ب.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |


 Design By : Pichak