تبلیغات
کنارم بمان - مطالب شهریور 1395



























کنارم بمان

دلم زیبایی را گدایی میکند.ظهور کن که تشنه ام!!

اولین پنجره باز داره بسته میشه!!
چه زود گذشت!!طلاییترین تابستون گذشت و باز بوی آشنای مهر به مشام میرسه!!
دفتر زندگیتو بذار جلوت و یک بار این فصل طلایی رو ورق بزن!
ببین کدوم ورق ها خط خطین کدوما رو خوش خط نوشتی و ببین چن تا صفحه رو سفید گذاشتی!!
چن تا از این فصل طلا راضیی؟؟
به خودت نمره بده
ببین تجدید شدی یا با یه نمره عالی داری این فصل رو میبندی
نمرت پیش خودت بمونه باهاش کار ندارم من بااین چند صفحه ی پایانی که هنوز ورق نزدی و سفیده کار دارم!!
حتی اگه این تابستون هیچ درسی نخوندی و قدمی بر نداشتی برای رسیدن به هدفت این چن روزو عالی کار کن!اونقدر عالی که از خجالت کل تابستونت دربیای!!
یادت باشه همیشه خیلی زود دیر میشه...

نوشته شده در شنبه 27 شهریور 1395 ساعت 10:06 ب.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |

از تنهایی و بی کاری دارم دق میکنم
نیومدم درد ودل کنم باهاتون
نیومدم چیزی درمورد حالم بنویسم یا اینکه چرا رفتم
نوشته بودم قضاوت ممنوع ولی کسی که خودش باعث رفتنم شد منو قضاوت کرد!!
من فقط یه کمک کوچیک ازتون میخوام
من شماره سمیرا و سحر رو توو گوشی مامانم سیو کرده بودم که اونم به یغما رفت!یه روز چشماشو بست و دیگه باز نکرد و الانم هرچی میگردم پیداش کنم بلکه شاید بتونم بهش شک بدم بیدار شه پیداش نمیکنم
لطفا اگه کسی شمارشونو داره بهم بده
ممنون میشم این لطفو درحقم کنین

نوشته شده در جمعه 19 شهریور 1395 ساعت 05:47 ب.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |

سلام
خب نمیخوام زیاد حرف بزنم
اول هم میهن بای دادم
بعدش مای فیری فارم
و الانم اینجا
اینجا آخرین جایی بود که حضور داشتم
نمیخواستم برم ولی از دیشب تاالان که دارم اینو مینویسم حرفایی بهم زده شد که داره منو از پا درمیاره
واسه همینم تصمیم گرفتم از اینجاهم برم
تا حالا به اندازه الانم تنها نبودم
دیگه نه با دوستای واقعیم درارتباطم نه دوستای مجازیم
کمرم همچنان درد میکنه وهمچنان قصد ندارم بگم هرچیم که انیس دلش خواس دعوام کنه من بازم نمیگم!!
امیرحسین لطفا به معصومه از طرف من بگو حرفم جدی بود و دیگه واقعا نمیام مای فیری فارم
مریمک من دوس داشتم بهت زنگ بزنم ولی شمارتو پیدا نکردم چون سعی میکنم شماره هارو توو وب نگه ندارم که یه وخ اگه هک شدم شماره هاتون پخش نشه

به هرحال اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم
دلتون خواس حلال کنین نخواستم دیگه به خودتون ربط داره!
منم میبخشم اگه حقی داشته باشم در بخشیدن
خدایارتون
لطفا قضاوت ممنوع

نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور 1395 ساعت 10:36 ق.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |

بعله نخند تا کتک نخوری بخندی کتک میخوری
حالا خواستی بخندیم بخند دیگه چیکارت کنم حرف گوش کن نیستی که ظ
خب اون خوابمو که تااز خواب پریدم تعریف کردم براتون بعدم باز خوابیدم باز خوابای چرت وپرت دیدم و یقین کردم که روحم دوباره مث موقه کنکور مضطربه خاک توو سرش کنن!دوباره وقتی بیدار شدم خسته بودم انگار نه انگار کل شبو خواب بودم!نمیدونم توو خواب این روح شریفم کدوم گورستونی میره من اینقد خسته میشم!!بعد نماز رو جانمازم خواب رفتم!ولی این بار خواهرشوور نیومد سراغمانالبته بازم خواب دیدما ولی چون خوب بود به این نتیجه رسیدم که خواهرشوور نیس!خواب دیدم پزشکی قبول شده بودم تازه از کلاس اومده بودم خوابگاه با دوستام داشتم برنامه میریختم بریم بگردیم!تازه شیطونیای سرکلاسمم واسشون تعریف میکردم!یه تاپ کرمی پوشیده بودم باشلوار لی قهوه ای سوخته!خیلیم لاغر شده بودم با اندام خودم توو خواب خیلی کیف کردم تصمیم گرفتم به طور جدی یه برنامه لاغریاسیون بریزم!دم ظهر امیررضا برام کلی شکلات آورد منم الکی بهش گفتم بذار واسه امشب که میخواییم بازی کنیم بخوریم هرکاری کرد من نخوردم ولی خودش یه دونشو خورد بقیشم گذاشت واسه امشب!!
دارم کتاب قماربازو میخونم ولی دوسش ندارم!فقط میخوام تمومش کنم تااون کتابی که جواد عموطالب بهم قول داده رو ازش بگیرم بخونم اینو بدم اون بخونه!این کتابو از سعیده خاله فاطمه گرفتم!
کمرم همچنان شدیدا درد میکنه لگنمم خیلی درد میکنه نمیتونم زیاد بشینم:/خیلی بد خوردم زمین:(خدا نسیبتون نکنه:(
یادمه پارسال که اومدم از تخت بیام پایین پام گیر کرد به پتو با کاسه زانوهام سقوط آزاد کردم و نرفتم دکتر دوستم دعوام کرد:/اول واسه اینکه حواسم پرته بعدم واسه اینکه نمیرفتم دکتر:/این بشر هم فقط بلد بود منو دعوا کنه:/والا اگه شماره بابامو داشت من هرروز باید توو بیمارستان میبودم:/مخصوصا وقتایی که کلیه درد داشتمو هیچی نمیگفتم!!
گفتم کلیه یادم باشه فردا برم آزمایش بدم:)
چن تاعکسم میخوام واستون بذارم ولی فعلا حال ندارم آپلود کنم!!

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور 1395 ساعت 07:16 ب.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |

سلام
صدای منو از توو حیاطمون رو تخت میشنوین!
داشتم خواب میدیدم ۳تااز درسای پیشمو افتاده بودم که یادم رفته بود باید برم امتحان بدم هرسه تاشونم نهایی بودن!یکیش یک شهریور داشتم یکیش ۶ شهریور آخریشم که زیست بود۸ شهریور!از آبجیم پرسیدم امروز چندمه گفت هفتم:/ینی من دوتااز امتحانامو نداده بودم آخریم فقط یه روز وقت داشتم:/همش دعا میکردم ترم بهمن قبول شم که مشکلی پیش نیاد واسه دانشگاه رفتنم:/کلیم استرس داشتمو گریه کردم:/
اینغد ترسیده بودم که از خواب پریدم و الان یادم اومد من همه امتحانامو همون خرداد پاس کردم اصن تجدیدی نداشتم:)بازم حالا دعاکردم مهر قبول شم:)
خواب چرت وپرتتر از این ندیده بودم:/کمرمم داره میشکنه از درد:(
مریمک به خدا شمارتو پیدا نمیکنم بیا دوباره واسم بذار
من دوباره بخوابم:)از بس ترسیده بودم بیدار که شدم میخواستم گریه کنم:/

نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور 1395 ساعت 04:52 ق.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |

صب حیاط خلوتمونوحیاط اینوریمونو جارو کردم کللللللللی خسته شدم!فردا صب اگه حوصلم بشه این حیاط جلوییم جارو میکنم
داداشم امروز از سفر برگشت.خدا رو شکر که سالم برگشتن
عصر با مامانم رفتیم کانونو تمیز کردیم
خیلی کثیف بود
بابام آبجیمو دعوا کرده بود که اینقد کانون کثیف شده اینا تمیزش نمیکنن دیگه به ما گفت بریم تمیز کنیم اونا خجالت بکشن!نکشن یه وخ کمرشون درد بگیره!والا!!
هرچی تار عنکبوت پاک میکردم تموم نمیشد!در حدی بروسه کثیف شده بود که به جای اینکه تار عنکبوتای رو دیوارو پاک کنه تار عنکبوت میچسبوند بهش!
یه عنکبوت جدیدم کشف کردم که میخوام برم به نام خودم وکانون ثبتش کنم!شاید اسمشو بذارم کانینیس حورین یا قلمسیس حورایی!!:/
رفتم رو صندلی پلاستیکی وایسادم تا تار عنکبوتارو بزنم همونطوری که بالاتنمو به جلو متمایل کرده بودم صندلیه شکست و به طرز فجیعی خوردم زمین و نزدیک بود سرم بخوره به گوشه ی میز!و با اجازتون شلوار عزیزم خشتکش کاملا جر خورد:/از اون موقه تا حالا دارم به آبجیم فحش میدم:/کمرم خیلی وحشتناک درد میکنه ولی نمیخوام برم بهشون بگم
دیروز با بابام بحثم شد سر پزشکی تعهدی وآزاد و دیگه انتخاب رشته آزاد نمیکنم
حس میکنم کمرم داره میشکنه دقیقا مث شاخه گل رز وقتی خمش میکنی بشکونیش الان دقیقا حس میکنم زیر اون فشار آخریم!
میخواستیم فردا با زینب و انیس بریم شیراز ولی بابام بهم اجازه نداد با اینکه قبلا خودش گفته بود برو اشکالی نداره ولی الان که میخ.ام برم نمیذاره
نه از لحاظ روحی حالم خوبه نه جسمی
از هر دو لحاظ تحت فشارم
و دارم فک میکنم چقد خوب میشد اگه مرگ یه شاخه رز بود که عزرائیل میداد بهمون اینجوری پذیرشش واقعا آسون بود!
نمیدونم چرا از نظر روحی خوب نیستم!واقعا نمیدونم چرا!!شایدم عاشق شدم خودم خبر ندارم!ولی خب اگه عاشق شدم عاشق کی یا چی؟؟شایدم در حسرت فضانورد شدن موندم و از قافله عقب افتادم!یا شایدم از گیر دادنای وقت و بی وقت بقیه خسته شدم!شایدم بخاطر این ناراحتم که قراره یه روزی از همین روزا بهم زنگ بزنن واسه مصاحبه تربیت معلم درصورتی که من اصلا دلم نمیخواد!نمیدونم دقیقاچمه!!
من نت ندارم بچه ها الانم بسته ی یه روزه فعال کردم اومدم واسه همین نمیام وبتون یا جواب کامنتا رو نمیتونم بدم شما منو ببخشین
مریمک میشه مجددا شماره بهم بدی؟البته الان حالم خوب نیس واسه حرف زدن ولی سر فرصت حتما بهت زنگ میزنم

+الان ساعت۷/۳۵ من خونه آبجیمم پیش حسین و داداشی که خوابن
نتونستم حیاطو جارو کنم چون نه وقتشو داشتم(میخواستم بیام اینجا)نه توانشو!!
تموم استخونام درد میکنه ولی بیشترین درد قسمت کمرمه:(

نوشته شده در جمعه 5 شهریور 1395 ساعت 11:24 ب.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |

آبجیم اینا با خانواده همسرش رفتن سفر و از تشنج پریشب عموم خبر نداشتن دیشب که رسیدن شیراز رفتن خونه خاله فرشته فهمیدن بعد آبجیم توو گروه فرستاده چرا خدا جوابمونو نمیده؟!منم درجوابش گفتم اگه خدا میخواست جوابتو نده همون یک مهر سیاه پوشت میکرد!
درست میگم دیگه مگه نه؟؟
خدا جواب داده که عموم هنوز کنار ما نفس میکشه!
من شب یک مهرو یادم نمیره که مامانم اومد خونه و پرسیدم مامان عمو حالش چطوره و درجوابم گفت برین دعا کنین خدا یه بار دیگه عمو رو بهمون بده!خب الانم قربونش برم جوابمونو داده که یه بار دیگه این عموی نازنازیو بهمون داده!
هیچ کار خدا بی حکمت نیست و اینکه ما حکمت ها رو درک نمیکنیم مشکل از ماهست نه خدا!
خدا میخواد ما هممون بزرگ شیم!خدا میخواد ما یاد بگیریم شاکر باشیم!همیشه اتفاقای بدی که میفته برامون دلیل بر این نیست که ما کار بدی کردیم یا ناشکر بودیم شاید خدا بخواد امتحانمون کنه یا دلش بخواد بیشتر وقتمونو با اون بگذرونیم!
قراره ما بفهمیم که چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار!
ما هنوز خیلی مونده تا بزرگ شیم و درک کنیم و الا این همه مشکل پیش نمیومد واسمون!
بدبین نمیشدیم نسب به هم!
همدیگه رو قضاوت نمیکردیم
بقیه رو مقصر اشتباهات خودمون نمیدونستیم
پشت سر همدیگه حرف نمیزدیم
به هم بد نسبت نمیدادیم!!
خیلی مشکلات پیش اومده برامون بعد از اون اتفاق و بعضی وقتا میترسم که نکنه به جای باریک بکشه و خونوادم از هم بپاشه!
سر عروسی آبجیم خیلی الکی سنگ مینداختن جلو پاش و آبجی من حتی خود شب عروسیشم گریه کرد و الانم خیلی توو دلشه درحدی که یه بار ازش شنیدم که گفت عروسی ابوذر نمیام!
نمیخوام قضیه عروسی آبجیمو بازش کنم ولی خب آبجی منم مث بقیه دل داشت و دلشو شکوندن الکی الکی

نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور 1395 ساعت 08:01 ق.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |

تا حالا از خودت پرسیدی بقیه چن تا دوست دارن؟؟
مثلا بابات چن تا دوست داره؟؟
خب راستش من هیچ وقت این سوالو نپرسیدم از خودم ولی از بقیه پرسیدم!آره مثلا گفتم امیر خاله رو چن تا دوس داری؟بهم گفت ۲تا!اون موقه تازه زبون باز کرده بود وتنها عددی که بلد بود ۲بود!الان که بهش فک میکنم میبینم امیر من دنیایی یه پا داشته!مثلا اگه فقط ۱۰رو بلد بود میگفتم آرزوهاش یه توپ فوتباله که میخواد شوتش کنه تا از یه ساختمون بلند رد بشه!میدونم دیوونه ی خیال پردازم نیازی به یادآوری نیست!
ولی خب واقعا تا حالا از خودم نپرسیدم بقیه چقد منو دوس دارن!چون من اونا نیستم و از دلشون خبر ندارم!راستش برامم مهم نیست!
ولی از خودم پرسیدم بقیه رو چقد دوس دارم!

نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 09:53 ب.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |

حورا دیدی بزرگ شدی
خیلی بزرگ
تو الان دیگه مث قبلت نیستی
خیلی تغییر کردی
طرز فکرت عوض شده
حالا خیلی قشنگتر فک میکنی
حالا خیلی عمیقتر فک میکنی
حالا خیلی بزرگتر فک میکنی
حورا باورم نمیشه بزرگ شدی
باورم نمیشه تو همون حورایی
آره این توو خونته که از دیوار راست بری بالا سرکلاس شیطونی کنی یا بخوابی
این توو خونته که زبون دراز باشی
این توو خونته که وقتی واسه حرفات دلیل داری حرف بقیه رو نپذیری حتی اگه بابات باشه
این توو خونته که حسودیت بشه بابات کسیو ببوسه و تو رو نبوسه
تو یه دختر لوس نازنازی بابایی هستی و اینا قابل تغییر نیست!شایدم هست ولی حورپری جون من نمیخواد!
ولی حورا بزرگ شدی و به قول دایی حاجی خیلی دختر روشنی هستیو کسی خبر نداشته!
شاید اگه زودتر شروع کرده بودی به نوشتن و حرف زدن با دیگران زودتر همه متوجه بزرگ شدنت میشدن!
آهای دخترک چته؟چرا بغض کردی؟چرا اشک توو چشات حلقه زده؟چرا گریه کردی والانم آماده ای واسه گریه کردن؟؟
مگه چی شده که حالت اینجوری شده؟اینقد خودتو اذیت نکن فسقلک نازگلک
نازبانو بگو میگ میگ و بگذر
بگذر از همه کس و همه چیز
بگذر از همه حرفا
بگذر از همه غم ها
بگذر از هرچی ناراحتت میکنه
بگذر بانوی میکده ی احساس
بگذر از همه و برس به هیچ!
بگذر از این همه پوچ و برس به هیچ پوچ!
تو معنی حرفامو میفهمی بانوی مهتابی
شاد باش دخترک!تو از عدم آفریده شدی ولی دیگه هیچ وقت به اون پوچی مطلق برنمیگردی!و این فوق العادس!پس شاد باش!
آرام جانم شاد باش که هر جا بری میام دل گرم وبی قرار بی من سفر نرو
فدای اون لبخند کوچولوت بشم که رو لبته بااینکه اشک توو چشاته
عزیزم بگو میگ میگ
جانان من بگو میگ میگ
خانوم عروسک آیا وکیلم به جای شما بگم میگ میگ؟
دیوونه با این خندیدنت مگه چی گفتم که میخندی؟؟
زود باش بگو
میگ میگ
آره میگذرم از حرف ها و قضاوت ها و غم ها تا برسم به آرامش
میگذرم بخاطر خودم نه کس دیگه ای یا چیز دیگه ای!
+پست نذاشتم که حذفش کنم!فقط قسمتی که مربوط به تو بودو پاک کردم

نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور 1395 ساعت 04:45 ب.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |

اینو توو یه پست جدا دارم جواب میدم تااگه حسیه که شما هم پیدا کردین براتون رفع سوءتفاهم کرده باشم
یادتونه اون پستی که گذاشته بخاطر خودت ببخش وبگذر؟اونجاهم گفته بودم توضیح میدم ولی توقع ندارم ومهم نیس واسم که بقیه منو بفهمن ودرک کنن وظیفه من فقط توضیح دادنه

دکتر شدی همه رو فراموش کردی!
بقول خودت هرکسی تویه مرحله از زندگی ما وجود داره و میره.
ما دیگه از این مرحله تو حذف شدیم و رفتی.
به سلامت.
ایشالا هر جا که هستی خوشبخت باشی و ارامش داشته باشی. 
وبخندی

اول اینکه من دکتر نشدم ومعلومم نیس که دکتر بشم یا نه!تاببینم لیاقتم چی باشه و چقدر عرضه داشته باشم!دکتر بودن فقط یه روپوش سفید به تن کردن نیست!دکتر کسیه که بلد باشه به حرف بقیه گوش بده و متناسب با حالشون براشون تجویز کنه!گاهی یه سکوت بی آغاز وبی پایان گاهی یه لبخند گاهی یه نگاه گاهی یه جمله گاهی همدردی گاهی نصیحت و هزارتا چیز دیگه!!
دوم اینکه درسته دارم بعضیارو از زندگیم حذف میکنم ولی اون بعضیا شماها نیستین!چرا دروغ بگم اونایی که دارم حذف میکنم دوستامن!البته اونا چه بخوام چه نخوام دارن حذف میشن من فقط میتونم تلاش کنم یه ذره بیشتر باهاشون باشم اونم با یه رابطه سرد که گرماش از مرور خاطرات مشترکمون باشه فقط درحدی که قندیل نبندیم که من قصد اینو ندارم!ینی کلا تصمیم ندارم رابطمو با کسایی ادامه بدم که منو نسیت به هدفام ورویاهام دلسرد میکنن وفقط بلدن مسخره کنن واعتماد به نفس آدمو پایین بیارن!حتی اگه عاشق اون طرف باشم!
یاسمین اینو اینجا میگم من نیم منم نیستم که بخوام برای بقیه کلاس بذارم وخودمو برتر از اونا بدونم و اگه تا الان متوجه این موضوع نشدی من مقصرش نیستم
ببینین بچه ها من خودخواه نیستم و واسه دوستام تااونجایی که جا داشتم از جونم مایه گذاشتم و اگه میتونستم به کسی کمکی کنم از کمک کردن دریغ نکردم!اینکه بقیه کمک منو چجوری ترجمه میکنن واسم مهم نیس!قرار نیست زبان محبت آدما یکی باشه که در اون صورت تفاوت معنایی نداره!!
من شمارو حذف نکردم وقصدم ندارم حذف کنم ولی اگه شما با حضورم مشکل دارین خودم میرم نیازی نیس با نیش وکنایه باهام حرف بزنین!این جرئتو داشتم که عشقم به خاک بسپارم وفقط چن تا خاطره ازش گوشه ذهنمو توو دفترم نگه دارم پس مطمئنا جرئت کات کردن رو خیلی زیاد دارم حتی کات کردن زندگی!
بچه ها من خیلی چیزا رو توو زندگیم از دست دادم و دیگه واقعا ترسی ندارم از از دست دادن!نمیدونم تجربشو داشتین یا نه و اگه نداشتین امیدوارم هیچ وقت تجربش نکنین ولی من 8 سالم بود که بهترین دوستمو از دست دادم!دوستی که عاشقش بودم!دوستی که فقط واسم میخندید!دوستی که به دلم موند نشستنشو ببینم!دوستی که شب توهم میزدم که داره صدام میزنه!درک میکنین چی میگم؟؟منی که زندگیم مریم بود بدون مریم شدم!یادمه تا کلاس پنجمم واسش تولد میگرفتیم!هنوزم فکرشو که میکنم دلم میگیره!!اینو گفتم تا بگم من توانایی اینو دارم که بگم میگ میگ ورد بشم چون اینو از بچگی یاد گرفتم!پس اگه حس میکنین حضورم قابل پذیرش نیس واستون میگم میگ میگ و میرم!با سرعتی که هیچ وقت نتونین باور کنین یه روز بودم!

نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور 1395 ساعت 02:15 ب.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |

سلام
اینوریا سلام
اونوریا سلام
عزیزام سلام
گل بانوام سلام
نازنینام سلام
دوستای گلم سلام
مهربان ها ومهربانوهای دست گلی که اینجا رو میخونین سلام
همگی سلام
من دوباره برگشتم
دوباره اومدم عذااااااااااااااااااابتون بدمالهی قربون خدا برم که منو فرشته عذاب دیگران آفرید
زلزله 12 ریشتریتون برگشت
حال واحوالات دوستای گلم چطوره؟؟؟؟؟؟
خوبین عزیزای دلم؟؟؟؟؟؟؟
خیلی دلم براتون تنگ شده بود بچه ها
خب انتخاب رشته دیروز تموم شد ومنم درگیریام بالاخره تموم شد وبرگشتم اینجا تا دوباره شیطونی کنم وشمارو عذابتون بدمخدا بهتون رحم کنه
امروز دوباره ورزشمو شروع کردم
همچین میگم ورزش یکی نفهمه فک میکنه چه کارایی میکنم
خب دلمان سخت برای خل بازی وشیطنت تنگولیده است
راستی به این نتیجه رسیدم من آدم بشو نیستم!فک میکردم این یک سالی که موندم پشت کنکور عاقل شدم ودیگه سرکلاس شیطونی نمیکنم ولی این کلاسای رانندگیو که میرفتم فهمیدم واقعا زهی خیال باطل!البته چون کلاسمون دختروپسر باهم بود خیلی تلاش میکردم زیاد شیطونی نکنم و یه ذره هم موفق بودم!تازه عادت خوابیدن سرکلاسم رو هم همچنان حفظ کردم!قربون خودم برم که اینقد آدم ثابتیم که یک سال سرکلاس نبودم ولی همچنان عادت هامو حفظ کردمتازه یکی از دخترایی که توو کلاسمون بود من اصلا نمیشناختمشا دراومد بهم گفت حورا هنوزم عادت داری سرکلاس میخوابی؟گفتم تو از کجا میدونی؟گفت همه میگن
فک کنم سختترین کار دنیا انتخاب رشتساول همه پزشکیا رو زدم بعدش همه داروسازیا بعدش دندون پزشکیا بعدش یه دونه تربیت معلم داشتیم زدم بعدش 4تا بینایی سنجی بود سه تاشو زدم بعدش همه فیزیوتراپی ها به جز زاهدان و10 11تاهم علوم آزمایشگاهی زدم
میخواستم گفتاردرمانی وکاردرمانیم بزنم ولی داداشم گف نمیخواد تازه جاشم نداشتم!!149تا انتخاب کردم!البته میخواستم 150تاانتخاب داشته باشم ووقتی ثبت رو زدم گفت یه کد رشته دوبار تکرار شده دیگه چون وسط داروسازی بود حوصلم نشد از اول همشونو بیارم بالا آخرش یه دونه رشته اضاف کنم دیگه واسه همین شد149تا!!
تازه حالا باز انتخاب رشته آزاد شروع شه درگیر میشم
اگه واسه مصاحبه تربیت معلم بهم زنگ بزنن میرم خرابش میکنم!من نمیخوام معلم بشم!اینکه زدمش هم فقط به احترام بابام بود ولی برم اونجا اولین حرفی که میزنم میگم من نمیخوام معلم شم وحضورم دراینجا فقط رفع تکلیفیه
بابام بیدار شد گف ساعت چنده گفتم 7.15 گف ای بابا دیر شد که!بعد ساعت 7.5 میگه زنگ بزن واسه نعیمه توو کانون!منتظر بودم آبجیم جواب بده گف ماامروز صب رفتیم اونجا آره؟؟گفتم چیزی که من یادمه تو صب بعد نمازوقرآنت خوابیدی!گف صب؟؟ای بابا من فک کردم عصره خب هیچی قط کن کسی نیس اونجا که جوابتو بدهالهی قربون بابام برم که اینغد ذهنش درگیرهای خدا حاج طالبمونو بیدار کن زودتر
راستی سارا یا فاطمه نوه حاج طالبم به دنیااومدهینی وقتی ما سفر بودیم به دنیااومدا ولی خیلی وقت نیس که از بیمارستان مرخص شده چون 8ماهه به دنیااومد!قربونش برم یه ریزه میزه جیگره ها!خیلی فندقی بود فداش بشمالحق والانصاف توو جیب جا میشدنه به نوش که اینغد عجله داشت واسه به دنیااومدن نه به خودش که از اول مهر تاحالا خوابه
خب بچه ها از این به بعد دوباره احتمالا هرروز پست میذارم خوشحال میشم همراهیم کنین

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور 1395 ساعت 07:17 ق.ظ توسط سنجاب شکمو نظرات |


 Design By : Pichak